[021 66 56 92 02]

      مارا دنبال کنید 

[3000 82 88 48]

| جدیدترین پرونده ها |
«چ»مران...
«جمع» بندی
مهمان خدا
ول «نگردی»!
شیرین‌کام نباشید!
خانه امن
داستان کوتاه + پادکست
با اینکه دستش بسته بود و داشتند می‌بردندش، اما حس کردم ته نگاهش شیطنتی موج می‌زند که معلوم است حالا حالاها از دستش در امان نیستم. دلم هری ریخت. داشت دور می‌شد اما سنگینی نگاهش را از روی من بر نمی‌داشت؛ انگار چیزی توی دلم کنده شده باشد، آرام نبودم.